شب خوبی باشد و دورنماهای خوبی از شهری که دوستش میداری دیده باشی و یادت رفته باشد به افطارهای یوسف آباد و فیلم خوبی دیده باشی و کتاب خوبی خوانده باشی و پروژهات یک مرحلهٔ سختاش تمام شده باشد و در بک گراندِ دستِ دوست جانت که از لبهٔ دیوارهٔ بالکنِ سالن آویزان است یک عالمه آدم ویولون بزنند و یک آقایی بخواند: چیزی نمیدانم ازین، دیوانه گی و عاقلی و تو تازه بفهمی چیزی ندانستن یعنی چه. بعضی واقعیتها را فقط از بین انگشتهای دوستی که دستش را از لبهٔ دیوارهٔ بالکن آویزان کرده میشود فهمید.
No comments:
Post a Comment