Thursday, November 25, 2010

[راوی: آقا مهدی]

تمام این جاده را مثل کف دستم بلدم. دقیقن می دانم منظره ی سی ثانیه ی دیگر این جاده چه طوری است. می دانم پشت فلان تپه چه تابلویی نصب شده و یک آدمی به اسم محمد در تاریخ سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار از آنجا رد شده و رویش چی نوشته، که یادگاری باشد، که هر کس می خواهد بداند تا خروجی فلان چقدر مانده بداند که محمد در سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار اینجا بوده. مطمئنم وقتی داشته اسمش را می نوشته هیچ فکرش را نمی کرده یک نفر روزی دو بار جمله اش و اسمش و تاریخ زیر اسم را بخواند و حس کند هیچ چیزی غم انگیز تر از این دست خط کج و کوله نیست. بعد این نوشته ی شاید از سر سرخوشی و مسخره بازی بشود یکی از مهمترین مسائل زندگی یک نفر که نمی تواند روزی دو بار از اینجا رد نشود.اگر می شد یک جوری پیدایش کنم و ازش بپرسم میترا را هنوز هم دوست دارد یا نه خیلی خوب می شد.نمی شود. خیلی فکر کردم.نمی شود.

Thursday, November 18, 2010

death of ravi

"تولد خواننده باید به قیمت مرگ نویسنده تمام شود"
این را رولان بارت در سال 1968 در مقاله ی مرگ مولف گفته است. نتیجه این که من الان مرده ام. هر چند آقای بارت در جایی دیگر می گوید بسیاری از آثار ادبی متن به شمار نمی روند. مطمئنم نوشته های من -از این جهت که بسیار بی ادبی هستند- عمرن متن به شمار نمی روند . پس شاید هم من الان نمرده ام. اگر نمرده باشم در مورد مرگ راوی خواهم گفت.