[راوی: آقا مهدی]
تمام این جاده را مثل کف دستم بلدم. دقیقن می دانم منظره ی سی ثانیه ی دیگر این جاده چه طوری است. می دانم پشت فلان تپه چه تابلویی نصب شده و یک آدمی به اسم محمد در تاریخ سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار از آنجا رد شده و رویش چی نوشته، که یادگاری باشد، که هر کس می خواهد بداند تا خروجی فلان چقدر مانده بداند که محمد در سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار اینجا بوده. مطمئنم وقتی داشته اسمش را می نوشته هیچ فکرش را نمی کرده یک نفر روزی دو بار جمله اش و اسمش و تاریخ زیر اسم را بخواند و حس کند هیچ چیزی غم انگیز تر از این دست خط کج و کوله نیست. بعد این نوشته ی شاید از سر سرخوشی و مسخره بازی بشود یکی از مهمترین مسائل زندگی یک نفر که نمی تواند روزی دو بار از اینجا رد نشود.اگر می شد یک جوری پیدایش کنم و ازش بپرسم میترا را هنوز هم دوست دارد یا نه خیلی خوب می شد.نمی شود. خیلی فکر کردم.نمی شود.
تمام این جاده را مثل کف دستم بلدم. دقیقن می دانم منظره ی سی ثانیه ی دیگر این جاده چه طوری است. می دانم پشت فلان تپه چه تابلویی نصب شده و یک آدمی به اسم محمد در تاریخ سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار از آنجا رد شده و رویش چی نوشته، که یادگاری باشد، که هر کس می خواهد بداند تا خروجی فلان چقدر مانده بداند که محمد در سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار اینجا بوده. مطمئنم وقتی داشته اسمش را می نوشته هیچ فکرش را نمی کرده یک نفر روزی دو بار جمله اش و اسمش و تاریخ زیر اسم را بخواند و حس کند هیچ چیزی غم انگیز تر از این دست خط کج و کوله نیست. بعد این نوشته ی شاید از سر سرخوشی و مسخره بازی بشود یکی از مهمترین مسائل زندگی یک نفر که نمی تواند روزی دو بار از اینجا رد نشود.اگر می شد یک جوری پیدایش کنم و ازش بپرسم میترا را هنوز هم دوست دارد یا نه خیلی خوب می شد.نمی شود. خیلی فکر کردم.نمی شود.