Wednesday, March 30, 2011

[راوی: راجر واترز]


چون در آمریکای شمالی، هر روز زیر بمباران دائمی پیامی هستیم که سه شاخه دارد، مثل یک نیزه سه شاخه. پیام این است: یک، مصرف کن؛ دو، از دیگری بترس– از خارجیها، از خبیثها و غیره؛ سه، کاری را که بهت می گویند بکن، وگرنه آسیب می بینی. یعنی خیلی مهم است که آدم سرو صدا راه نیندازد. البته قانون اساسی آمریکا شامل اصولی کلی در باره آزادی بیان است که در جای خود تحسین برانگیز است، ولی قدرت رسانه ها و بخصوص تلویزیون در این کشور فراتر از حد درک ماست دائما بر زندگی ما تاثیر می گذارد.

فکر یک حکومت دینی برای من کاملا منفور است. ایران دارای یک حکومت دینی است، اسرائیل هم همین طور و چند کشور دیگر. و من هیچکدامشان را قبول ندارم.

فقط به این دلیل که آدمها برای من مهم اند. فقط به این دلیل که مهمترین چیزی که در زندگی برایم قابل تصور است این است که مقام و مرجعی در کار نباشد که آزادیهای ما را تعیین کند.


ترانه "رویای تفنگدار". از این فکر که: تق! در از جا کنده می شود و آدم تبدیل به "یوزف ک." کافکا می شود و محاکمه می شود، پشتم می لرزد. از این که آدم نتواند به قانون پناه ببرد، از اینکه هیچ کاری از آدم ساخته نباشد، چون قدرت دست "آنها"ست.
پ ن: فقط به این دلیل که آدمها برای من مهم اند
  مصاحبه ی بی بی سی فارسی با راجر واترز

Thursday, March 24, 2011

 [راوی : اول شخص های مفرد]

امشبت را که صبح کنی ، صبح ات بی او رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد. قیصر امین پور. خنده ام می گیرد از صبح هایی که رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد. از شب هایی که  کم از صبح پادشاهی نیست، زیر نور چراغ برق های ِ دیلاق ِ چوبی. فکر کن از سیبری تنه ی تنومند درخت را آورده اند اینجا - آنجا - که تیر چراغ برق باشد و یک شبی از شب های بهار مسافری زیرش دختری را ببوسد. خراج مصر را به شماره حساب مندرج در بالای برگه واریز کرده. خنده ام می گیرد از خیابانهای نیمه شب را گز کردن، آنقدر پرت که سگها به جای پاسبانها از کنارت بگذرند. صدایش گوشم را، هوشم را ... بیدارت کردم؟ ببخشید چاره ای نبود، باید می دانستی که دیگر هیچ شبی، هیچ شبی روی این زمین نمی گذرد. کدام زمین؟ چندی ازین شهر سفر کردن. خودت گفتی هرچه را نشود گذاشت و گذشت «خدا» یت می شود. مگر ایمانت را به کفر توی کوچه های همین شهر فریاد نمی زدی؟ خدا به چه کارت می آید؟ می آید..می رود..می اندیشد که شاید خواب بوده است..می اندیشد که شاید خواب دیده است..عطر برگهای نارنج ..عطر برگهای نارنج..خنده ام می گیرد از اشتباه ات مرد.

آمدن، رفتن، نیامدن، نیامدن، نیامدن...خنده ام می گیرد از این فعل های همواره.
من؟
دوستت دارم، آنقدر بی پروا که خنده ام می گیرد..

Wednesday, March 2, 2011

تولدتان مبارک آقای رئیس جمهور


تولدتان مبارک آقای رئیس جمهور
پ.ن : ایت واز ددیکیتد تو "ی" ، لانگ لانگ تایم اگو