Wednesday, June 29, 2011

جملهٔ خبری - یک

جهان پیر است و بی بنیاد

after that

...and after that he/she decided to be a real fucking asshole.

but he/she failed!

Monday, June 20, 2011





پ.ن :نگارنده بعد از نوشتن این شعر روی دیوار خانه اش متوجه شد شعر در واقع طور دیگری بوده. اما به روی خودش نیاورد .

Monday, June 13, 2011



روزی که یادم نیست کی بود، زانویم زخمی برداشت. همهٔ زانو‌ها ممکن است زخم بردارند. چون آدم نمی‌تواند روی لبهٔ جدول راه نرود و نمی‌تواند همیشه مواظب ستونک‌های وسط پیاده رو‌ها باشد و نمی‌تواند همهٔ چاله چوله‌های دنیا را حفظ کند. زخم عمیقی نبود. اما به هر حال زخم بود و درد می‌کرد. و درد بارز‌ترین نشانهٔ وجود زانوهاست. آمدم خانه. داشتم لباسم را عوض می‌کردم. متوجه خون ریزی‌اش شدم. تا قبلش یادم رفته بود. خون لخته شده را که دیدم درد زانویم دوباره شروع شد. شلوارم را انداختم بین لباسهای کثیف. سعی کردم با یک تکه پنبهٔ مرطوب خون خشک شده را پاک کنم. دردش خیلی بیشتر از آن بود که تصور می‌کردم. با انگشت سبابهٔ دست چپم آرام آرام روی زخم کشیدم. هر چه از ضخامت لایهٔ خون خشک شده کمتر می‌شد احساس هیجان بیشتری زیر پوستم می‌دوید. انگار باستان‌شناسی باشم که دارد تمدن گمشده‌ای را بیدار می‌کند و این درد هم، با این تعبیر درد مقدسی در نظرم می‌آمد. مقدس، کلمهٔ بی‌ربطی است که دسته‌ای از پستانداران برای سرپوش گذاشتن بر مزخرف‌ترین پدیده‌های هستی به کار می‌برند. مثل درد، مثل مرگ، مثل محرومیت. در آن لحظه بازیگر بودم و نه تماشاچی، و بازیگر‌ها تحت تاثیر قصه هایی‌اند که روایت می‌کنند و چه بسا ابدن به جایگاه‌شان آگاه نباشند. این است که کسی که زندگی می‌کند، یا در واقع بازی می‌کند، قدرت تحلیل ندارد. همهٔ تحلیل گران برای این تحلیل گر‌اند که بازیگر نیستند. سهم آن‌ها فقط یک صندلی است، در گوشه‌ای از یک سالن تاریک. من هم به خودم حق می‌دهم در جایگاهی که مشغول کشف یک زخم بودم، تحت تاثیر سناریوی تقدس قرار گرفته باشم و از این درد حتا لذت ببرم! پس بی‌مدارا‌تر زخم را کاویدم، نه انگار که این درد، درد من است. 


زخم به شکل یک پرانتز کج و کوله بود. یک لحظه دیدمش اما باز زیر خون تازه پنهان شد. شیر آب را روی زخم گرفتم. سوزش خفیفی حس کردم. زخم برای چند لحظه پیدا شد و باز خون رویش را پوشاند. به فکرم رسید تخمین بزنم هربار چقدر خون از بدنم خارج می‌شود و چند بار می‌توانم زخم را ببینم قبل از اینکه خطری تهدیدم کند. دیدنش برایم حکم بوسه‌ای را داشت که روی لب‌هایم، تنها بلغزد، یک لحظهٔ کوتاه، و بعد ناپدید شود. بوسه‌ای که بیشتر از آنکه باشد نیست، بودنش نبودنش را به رخ بکشد. غریزه‌ای که ارضا نشود سر به جنون می‌گذارد. ساعت‌ها به واکاوی‌اش گذراندم. دست آخر در حالی که هنوز خون تازه جاری بود رویش را با دستمال سفیدی پانسمان کردم. گرسنه بودم. می‌دانستم چیزی برای خوردن پیدا نمی­شود، پس به خودم زحمت ندادم تا آشپزخانه بروم. به علاوه سرم گیج می‌رفت و به شدت خواب آلود شده بودم. توی تاریک روشن اتاق­ خواب، جسم نحیف همخانه‌ام را دیدم که یک گوشهٔ تخت مچاله شده بود. خیالاتم را در آغوش کشیدم و با صدای موزون نفسهای دخترک به خواب رفتم.