Sunday, December 5, 2010

[راوی:علیرضا]

کف پاهام خاکی شده بود. چراغ را روشن کردم. نشستم روی زمین. سرد بود. به روی خودم نیاوردم، می دانستم عادی می شود. اینجا همیشه سرد است و همیشه سفید و به طرز دلهره آوری وسیع. سقفش هم از سقف همه ی خانه هایی که دیده ام بلند تر است. کسی نبود، با این حال در را بستم. عکس یک آخوند صفحه ی اول روزنامه بود که از خطر تحجر گفته بود. سر مقاله راجع به کره ی شمالی..دیدار خاتمی با ماهاتیر محمد..حوصله ام را سر می برند. قیمت های بورس را نگاه کردم که خنده ام گرفت. سینما آزادی توی لیست سینماها نبود. آن موقع ها آقای موتمن کارش به تلوزیون نکشیده بود. سینما آزادی را توی پیاده روی هانیه توسلی می دیدیم که می گفتند سوخته. روح داستایفسکی غریق رحمت الهی، شب های سپیدش را یک شب تا صبح خواندم و صبح رفتم توی پارک سر خیابان آخرین نامه ی رسمی ام را برای یک دوست نوشتم. بعد از آن ارتباطمان قطع شد. در واقع قبلش قطع شد. دردناک است آدم برای کسی که ارتباطش باهاش قطع شده نامه بنویسد. توی جعبه ی جلوی رویم غیر از روزنامه های قدیمی و -مرحوم- چلچراغ کلی نامه بود برای آدم های ناشناس که خودم نوشته بودمشان یک روز و سه تا دفترچه ی خالی. صفحه ی اول یکی شان سه چهار پیام تبریک نوشته شده بود. یکی شان را یک ج.نده نوشته بود. توی کافه بودیم یکمرتبه آمد گفت ئه تولد است؟ دفتر را بدید من پیام تبریک بنویسم. من از بچه گی احترام خاصی برای ج.نده ها قائل بودم. گفتیم بیا بنویس. نوشت. بعد که رفت فهمیدیم آمده بود حرص چند تا لندهور را دربیاورد که چند میز آنطرف تر نشسته بودند. به هر حال دیدن دست خط یک ج.نده بعد از چندین سال توی دفتری که هرگز به هیچ دردی نخورد اتفاق خوشایندی نیست. مخصوصن که برای آدم شعر سهراب نوشته باشد. آدم توی جعبه آدم دیگری بود. این را از تکه های روزنامه هایی که نگه داشته بود می شد فهمید. البته نه کاملن، چون بین روزنامه هایش یک صفحه از روزنامه ی اعلام اسامی قبول شدگان کنکور هم بود. برداشتم اسم خودم را پیدا کردم و دورش با روان نویس سه گوش استدلر خط کشیدم. گشتم و توی صفحه ی قبل اسم یک نفر دیگر را هم پیدا کردم و دورش خط کشیدم، با همان روان نویس قهوه ای. شماره ی شناسنامه اش دو رقمی بود. مال من پنچ رقمی. البته همانطور که همگان می دانند گرامی ترین ما نزد پروردگار پرهیزکار ترین ماست و تعداد رقمهای شماره شناسنه اصلن مهم نیست.مخصوصن الان که کارت ملی ابداع شده. کد رشته ای که جلوی اسمش نوشته بود با مال من یکی بود. این اما خیلی مهم است. بلند شدم. پاهام از سرما بی حس شده بود.

Thursday, November 25, 2010

[راوی: آقا مهدی]

تمام این جاده را مثل کف دستم بلدم. دقیقن می دانم منظره ی سی ثانیه ی دیگر این جاده چه طوری است. می دانم پشت فلان تپه چه تابلویی نصب شده و یک آدمی به اسم محمد در تاریخ سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار از آنجا رد شده و رویش چی نوشته، که یادگاری باشد، که هر کس می خواهد بداند تا خروجی فلان چقدر مانده بداند که محمد در سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار اینجا بوده. مطمئنم وقتی داشته اسمش را می نوشته هیچ فکرش را نمی کرده یک نفر روزی دو بار جمله اش و اسمش و تاریخ زیر اسم را بخواند و حس کند هیچ چیزی غم انگیز تر از این دست خط کج و کوله نیست. بعد این نوشته ی شاید از سر سرخوشی و مسخره بازی بشود یکی از مهمترین مسائل زندگی یک نفر که نمی تواند روزی دو بار از اینجا رد نشود.اگر می شد یک جوری پیدایش کنم و ازش بپرسم میترا را هنوز هم دوست دارد یا نه خیلی خوب می شد.نمی شود. خیلی فکر کردم.نمی شود.

Thursday, November 18, 2010

death of ravi

"تولد خواننده باید به قیمت مرگ نویسنده تمام شود"
این را رولان بارت در سال 1968 در مقاله ی مرگ مولف گفته است. نتیجه این که من الان مرده ام. هر چند آقای بارت در جایی دیگر می گوید بسیاری از آثار ادبی متن به شمار نمی روند. مطمئنم نوشته های من -از این جهت که بسیار بی ادبی هستند- عمرن متن به شمار نمی روند . پس شاید هم من الان نمرده ام. اگر نمرده باشم در مورد مرگ راوی خواهم گفت.