Thursday, July 21, 2011

۱
دفتر معماری جایی است که معمار‌ها و مهندس‌ها پروژه‌ها را تکه تکه می‌کنند و بعد هر کدام مسئول یک بخش می‌شوند. یک نفر به اسم مسئول پروژه حرف آخر را می‌زند، و توی هر گروه کاری هم یک نفر شف هست که کار بقیه را جهت می‌دهد. بله. دفتر معماری جایی ست که همه اعتقاد دارند یک پروژه، یک کامپلکس(1) است. فکر می‌کنم اولین کسی که پی برد برای حل یک مسئله اول باید تا حد امکان به مسئله‌های ریز‌تر تقسیمش کرد دکارت بود. الان دیگر کسی پیدا نمی‌شود که نتایج فلسفی دکارت را بی‌نقص بداند، اما روشی که ابداع کرد به عنوان میراث فکری بشریت باقی ماند.
۲
مسئلهٔ اساسی این است که هر مسئله را «چقدر» باید تقسیم کرد؟ ابدن در جایگاهی نیستم که جواب این سوال را بدانم. تنها چیزی که می‌شود گفت این است که «بستگی دارد»، مثل بقیهٔ چیز‌ها که به هم بستگی دارند. اصلن بستگی داشتن آن هم از نوع دوطرفه یا چند طرفه جزء تعریف کامپلکس است.

برای اینکه کامپیو‌تر آهنگ یستردی گروه بیتلز را پخش کند باید مگابایت را به بایت و بایت را به بیت تقسیم کند. دست آخر آهنگی که برای آدم حکم مخدر را دارد از یک سری صفر و یک تشکیل شده. در مورد معماری تقسیم بندی این طور است: فاز صفر (مطالعات)، فاز یک (طراحی معماری)، فاز دو (طراحی اجرایی). این تقسیم بندی کلی را باز هم می‌شود ریز‌تر کرد. مثلن در طراحی فاز یک، یک گروه یا یک نفر ایده‌های کلی طراحی را مطرح می‌کنند، عده‌ای در مقیاس بزرگ کار می‌کنند، مثلن محوطهٔ یک شهرک را طراحی می‌کنند، یک گروه دیگر پلان خانه‌ها را و یک عده هم نرده‌ها و گلدان‌ها و چراغ‌ها را.
۳
شاید آدم معمار نباشد یا مهندس کامپیو‌تر نباشد که این چیز‌ها به دردش بخورد. ممکن است کار آدم طوری باشد که اصلن نیاز به این دست تحلیل‌ها پیدا نکند. اما همه زندگی می‌کنند و زندگی خودش کامپلکسی است که از یک عالمه کامپلکس درست شده. هر آدمی یک روزی می‌خواهد شغل انتخاب کند (اگر انتخابی وجود داشته باشد)، یا تصمیم بگیرد با فلان آدم زندگی بکند یا نکند. یا تصمیم بگیرد در یک رشتهٔ دانشگاهی تحصیل کند. آدم اگر بلد نباشد این کامپلکس‌ها را تجزیه و تحلیل کند مثل پروانه توی گل می‌ماند.
۴
دو سه سال پیش فکر می‌کردم یادگرفتن روشهای حل مسئله و اصول منطق می‌تواند کمکم کند با کامپلکس‌های زندگی بهتر مواجه شوم. خیال باطلی بود. چرا که این قوانین برای «محیط‌های بسته» وضع شده‌اند و زندگی یک «محیط باز» است. در ریاضی دو به اضافهٔ دو همیشه می‌شود چهار، در زندگی اما «بستگی دارد»!
مواجهه با کامپلکس‌های زندگی بیشتر به آموختن دوچرخه سواری یا حرف زدن به یک زبان بیگانه است. جنس‌اش مهارت است نه دانش.
۵
در یک دفتر معماری، از زوایای مختلف و در مقیاس‌های متفاوت به موضوع نگاه می‌شود. فرض کنیم می‌خواهیم یک مجتمع تجاری طراحی کنیم. در کلیترین مقیاس برای اینکه بتوانیم روی مسائل اساسی تمرکز کنیم ابعاد و اندازه را کنار می‌گذاریم. مثلن یک دایره می‌کشیم و می‌گوئیم این محلی است که ساختمان در آن ساخته می‌شود. کنارش یک دایرهٔ کوچک‌تر می‌کشیم که یعنی این پارکینگ است. بعد یک لکهٔ رنگی وسط صفحه می‌گذاریم و می‌گوئیم اینجا آمفی تأ‌تر روباز است و می‌خواهیم هر کسی هر جایی از مجموعه بود بتواند آن را ببیند. مرحلهٔ بعد این است که در مقیاس مثلن یک به پانصد ایده‌ها را در محدودهٔ زمین بکشیم. یک به پانصد یعنی هر پانصد سانتی متر در واقعیت را روی کاغد یک سانتی متر رسم می‌کنیم و همهٔ چیزهای دیگر را هم به همین نسبت کوچک می‌کنیم. آدم اگر نتواند مسائل را از دور ببیند حل کردنشان خیلی سخت می‌شود.
برای اینکه یک کافه توی مجتمع تجاریمان طراحی کنیم مقیاس یک به پانصد خیلی ریز است. کافه را در مقیاس یک به صد طراحی می‌کنیم. یعنی هر صد سانتی متر در واقعیت را روی کاغد یک سانتی متر رسم می‌کنیم. برای کسی که ایده‌های کلی را مطرح می‌کند همین که دایرهٔ پارکینگ از دایرهٔ ساختمان کوچک‌تر باشد کافی است، اما کسی که به جزئیات می‌پردازد باید به این فکر کند که فاصلهٔ بین سنگ‌های کف سازی پنج میلیم‌تر باشد یا هشت میلیم‌تر.
ممکن است یک نفر ظرف شش ماه بتواند یک مجتمع تجاری طراحی کند، یا دونفر ظرف سه ماه، یا بیست نفر ظرف دو هفته. خرد کردن کامپلکس‌ها یک هدف خیلی مشخص دارد که سرعت بخشیدن به کار و محول کردن هر تکه به کسی است که بهتر از پس‌اش برمی آید. اما حتا اگر قرار باشد فقط یک نفر روی پروژه‌ای کار کند، باز هم باید مسئله را به مسائل ریز‌تر تقسیم کند. به خصوص در مورد کامپلکس‌های زندگی. شیوهٔ مواجهه با جزئیات یک طور است و با کلیات یک طور کاملن متفاوت. نمی‌شود با مقیاس یک به پانصد در مورد جزئیات زندگی تصمیم گرفت. همینطور نمی‌شود در موردی که آدم باید احساس خوبی نسبت به موضوعی داشته باشد بر اساس تحلیل‌های آدمهای حتا متخصص پیش رفت. اگر همه چیز را آگاهانه دسته بندی نکنیم در هزارتوی کامپلکس‌هایمان گم می‌شویم.
۶
دسته بندی لزومن به معنی برخورد منطقی با مسئله نیست. در تجربه‌هایی که من تا به حال داشته‌ام حرف آخر را معمولن یک احساس درونی توضیح ناپذیر و ظاهرن بدون دلیل زده. حس کرده‌ام باید فلان کار را بکنم و کرده‌ام. نمی‌دانستم چرا و اهمیتی هم ندادم. خرد کردن کامپلکس‌ها تنها جلوی آشفتگی را می‌گیرد و باعث می‌شود چیزی از دید آدم پنهان نماند.
.
 (۱)     برای این کلمه معادل فارسی نمی‌شناسم. توی ویکیپدیا این طور نوشته:
A complex is a whole that comprehends a number of intricate parts، especially one with interconnected or mutually related parts
بیشتر

5 comments:

  1. سلللام سوسن جون:ی

    ReplyDelete
  2. سوسن جون کیه؟ اون بستگی داره ها و آمفی تئاتر رو باز و ایده و مرکز تجاری و لکه های گرد و پارکینگ و اینا، اینا همه ش مال منن:ی
    سلام کن قشنگ:ی

    ReplyDelete
  3. بعله که مال شوماس:ی
    سلام:)

    ReplyDelete