[راوی : اول شخص های مفرد]
امشبت را که صبح کنی ، صبح ات بی او رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد. قیصر امین پور. خنده ام می گیرد از صبح هایی که رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد. از شب هایی که کم از صبح پادشاهی نیست، زیر نور چراغ برق های ِ دیلاق ِ چوبی. فکر کن از سیبری تنه ی تنومند درخت را آورده اند اینجا - آنجا - که تیر چراغ برق باشد و یک شبی از شب های بهار مسافری زیرش دختری را ببوسد. خراج مصر را به شماره حساب مندرج در بالای برگه واریز کرده. خنده ام می گیرد از خیابانهای نیمه شب را گز کردن، آنقدر پرت که سگها به جای پاسبانها از کنارت بگذرند. صدایش گوشم را، هوشم را ... بیدارت کردم؟ ببخشید چاره ای نبود، باید می دانستی که دیگر هیچ شبی، هیچ شبی روی این زمین نمی گذرد. کدام زمین؟ چندی ازین شهر سفر کردن. خودت گفتی هرچه را نشود گذاشت و گذشت «خدا» یت می شود. مگر ایمانت را به کفر توی کوچه های همین شهر فریاد نمی زدی؟ خدا به چه کارت می آید؟ می آید..می رود..می اندیشد که شاید خواب بوده است..می اندیشد که شاید خواب دیده است..عطر برگهای نارنج ..عطر برگهای نارنج..خنده ام می گیرد از اشتباه ات مرد.
آمدن، رفتن، نیامدن، نیامدن، نیامدن...خنده ام می گیرد از این فعل های همواره.
من؟
دوستت دارم، آنقدر بی پروا که خنده ام می گیرد..
No comments:
Post a Comment