Thursday, November 25, 2010

[راوی: آقا مهدی]

تمام این جاده را مثل کف دستم بلدم. دقیقن می دانم منظره ی سی ثانیه ی دیگر این جاده چه طوری است. می دانم پشت فلان تپه چه تابلویی نصب شده و یک آدمی به اسم محمد در تاریخ سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار از آنجا رد شده و رویش چی نوشته، که یادگاری باشد، که هر کس می خواهد بداند تا خروجی فلان چقدر مانده بداند که محمد در سی و یک اردیبهشت هشتاد و چهار اینجا بوده. مطمئنم وقتی داشته اسمش را می نوشته هیچ فکرش را نمی کرده یک نفر روزی دو بار جمله اش و اسمش و تاریخ زیر اسم را بخواند و حس کند هیچ چیزی غم انگیز تر از این دست خط کج و کوله نیست. بعد این نوشته ی شاید از سر سرخوشی و مسخره بازی بشود یکی از مهمترین مسائل زندگی یک نفر که نمی تواند روزی دو بار از اینجا رد نشود.اگر می شد یک جوری پیدایش کنم و ازش بپرسم میترا را هنوز هم دوست دارد یا نه خیلی خوب می شد.نمی شود. خیلی فکر کردم.نمی شود.

No comments:

Post a Comment